مشو غمگين كه دور غم سرآيد
زپشت ابرها ماهي برايد
بلاي زندگاني نااميديست
شكيباشو كه يار از در درآيد
شب ميلاد تو اي يار
شب غمگيني بود
خانه با ياد تو از گل لبريز
همه جا پرتو لرزنده ي شمع
دوستانت همه شاد
عاشقانت همه جمع
ليك در جمع عزيزان تو نبودي افسوس
...
نميگيرد كسي ازما شراغي
نمانده در چمن جزبانگ زاغي
نه پايي تا زتاريكي گريزم
نه دستي تا برافروزم چراغي
--
زمردم دل بگردان باخدا كن
خدا را وقت تنهايي صدا كن
در آن حالت كه اشكت مي چكد گرم
غنيمت دان و ياران را دعا كن
تا جهان بود از سر آدم فراز كس نبود از راه دانش بينياز
مردمان بخرد اندر هر زمان راز دانش را بهر گونه زبان
گرد كردند و گرامي داشتند تا بسنگ اندر همي بنگاشته
دانش اندر دل چراغ روشن است وز همه بد بر تن تو جوشن است
به دشمن برت استواري مباد كه دشمن درختي است تلخ از نهاد
درختي كه تلخش بود گوهرا اگر چرب و شيرين دهي مر ورا
همان ميوه تلخت آرد پديد ازو چرب و شيرين نخواهي مزيد
زدشمن گرايدونكه يا بي شكر گمان بر كه زهرست هرگز مخور